تبلیغات
حاشیه های سینمای ایران - چهره‌ی ماه. همایون اسعدیان
حاشیه های سینمای ایران



مدیر وبلاگ : emad bavi
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
صفحه نخست    |     تماس با مدیر    |     پست الکترونیک    |     RSS    |     ATOM


سینمانگار: فرهاد ریاضی:
 «مرد آفتابی»، «شوخی»، «آخر بازی»، «راه بی پایان»، «طلا و مس» و اکنون «بوسیدن روی ماه». آیا وجه اشتراکی میان این آثار به چشم می خورد که بتوانیم از او با لقب ِکارگردانی مولف یاد کنیم؟ به زعم من آری. و آن "در جستجوی معنای زندگی" بودن ست. رضا فتحعلی در «شوخی» از بد روزگار، با هواپیمایی سقوط کرده در شب مواجه می شود و در دوراهی ماندن و کمک کردن و رفتن، ماندن را برمی گزیند. انتخابی که، نام  ِ نیکش را ابراهیم، نزدیک ترین دوستش می برد. رضا هیچ ادعایی نداشت و ندارد. رضا تنها برای آرام کردن ِ خودش به نجات آن مسافران رفت نه کسب نام و نشانی. اما دوستش همه ی خوبی های رضا را به نام خود نوشت. رضا دم نمی زند. تا پایان داستان که باز هم این دو رفیق، همانند ابتدای داستان، آن جا که هنوز هواپیمایی سقوط نکرده بود، بی چیز تر از گذشته در جلوی زندان مشغول شوخی و خنده با همدیگرند. رها تر از همیشه. آزاد تر از گذشته. این  سادگی، کلید دنیای فیلم است.

پویا و نغمه اش در «آخر بازی»، منصور و غزل اش در «راه بی پایان» هم از همان دنیای رضای ِ «شوخی» آمده اند. از دنیایی که در یکی، تسلیم شدن به پلیس و در دیگری رفتن بسیاری از عزیزان، فرجام قهرمان هایش است اما چه تسلیم شدنی؟ اما چه رفتنی؟ پویا، به عشق نغمه، آغوش خود را به روی مرگ باز می کند. جایی که عشق او، فرصت ِ رها شدن به او می دهد. فرصتی تا بتواند باز هم همانند ابتدای داستان از پیچیدگی های این دنیا رها شود و از دلش بخواند که:
"ببار ای ابر ِ بهار، با دلم به هوای زلف ِ یار، ببار ای ابر ِ بهار ..."
منصور هم همه چیز خود را مثل رضای «شوخی» بر سر سادگی اش و باورش به معصومیت انسان ها از دست می دهد اما در معنای زندگی تردیدی به خود راه نمی دهد. باز هم دوست می دارد. باز هم می بخشد. و این بار "زندگی" را پیدا می کند.

پس از فیلم ضعیف و ناموفق «ده رقمی»، اسعدیان این بار در «طلا و مس» به سراغ "دین" می رود و "زندگی" را در پس آن جستجو می کند. تعبیری که عده ای آن را تلاشی برای "عرفی ساختن دین" نامیدند. حال آنکه او باز هم در پی این پرسش بود که معنا و مفهوم ِ انسان بودن و انسانی زیستن را چگونه می توان از دین به بطن ِ زندگی آورد؟ آقا سید رضای «طلا و مس»، در ابتدا به دنبال کتابی در باب ِ اخلاقی نظری می گشت; حال آن که اخلاق در معنای عملی و نه نظری را، در زهرا سادات، همسرش یافت. در فداکاری های بی دریغ او که گویی چکیده ی همه ی آموزه های دینی بوده است که او در طلب آن است. آن جا ست که ابراز محبت به همسرش و مرتب کردن دمپایی های همکلاسی های طلبه اش را بزرگترین عبادت خدا می پندارد.

و اکنون «بوسیدن روی ماه». حکایت رفاقتی به درازای زندگی. حکایت "به سوی تو". حکایت ِ بی قراری ...